تبليغاتX
هیچ
حسی را باید زنده کنم در درونم تا بیابم آنچه را که می خواهم .

نکند روزی دلم بگیرد که دیگر درسی نباشد و من باشم و انبوهی از چه کنم ها و چه خواهد شدها .

باید دریابم وضعیتم را در ورای آنچه نازیبا می نماید . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:13 توسط شان |

زمانی موسیقی  اش ساختارم را طراحی مجدد می کرد و اکنون هم طراحی مجددی باید ، اما نه آنگونه که دیروز . . .

چه دروغی ، نمی دانم چه خواهد شدها آزارم می دهند و باید نیرویی بیابم تا چه خواهم کردها مسرورم سازند . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:13 توسط شان |

مغزهایم که تمام می شود ،

                    حبابی مرا به ابرها می برد تا زمین هم از تلاشی ام سودی برده باشد . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:12 توسط شان |

مادرم را به تو می سپارم خدایا !

او که قلبش پر از تکه های غصه ی من است . . .

 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:11 توسط شان |

وقتی حسی برای بیان ندارم نمی دانم حسم را نمی شناسم یا واقعن چیزی در درونم بیدار نیست ؟

بی هدف می روم به سوی مکانی که آرامشم دهد . نمی دانم چرا ولی گاهی درگیر گریزم . گریزی بی اختیار که به تعویق افتادنش دچارشان می کند که باید در زمانش حادث شود و نیفتادن اتفاقش برایم زجری می آورد و استیصالی عجیب و مداوم .

بی آنکه به چیزی بیندیشم تصمیم می گیرم و در لحظه تصویبش می کنم و بلادرنگ مجری آن می شوم . آنچه آزارم می دهد را نمی دانم و شاید نمی خواهم بدانند . . .

گلایه دور بودنشان را پاسخی نخواهم داد که ناگزیرم می کنند به حس برتر دنیای هیچ ! دنیایی که خالقش می توانم باشم . . . هنوز زالوهای توقع در زیر پوستم حرکات موزونی انجام می دهند که آزارم می دهد که شاید نباید اینچنین باشد و حال چه باید بکنم ها را از کجا بیابم ؟ نمی دانم .

بریدن هم به جایی نمی بردم تا آرام باشم . تفاوت را باید درک کنم تا آرامش درونم برقرار باشد و شاید که همین است که می ریزاندم . . .

گاهی که به آینده می اندیشم خوشحال ترم می کند تا حال حاضرم . شاید چون هیچ نمی دانم که چه خواهد شد ؟ شوق ندانستن آن شادم می کند و گاهی مردد و گاهی هم مشکوک . به هر حال ناگزیرم به شادی آینده که جز این گریزم نباشد از وضعیت حادث امروزم . . .

او که به گمانش خالصانه گوشم می کند را هم در جایگاه خودش کودکی رو به رشد می بینم و خوشحالی اش خوشحالم می کند که شاید زندگی کند با او که به او می سپارمش با دنیایی از تردید و شاید که نباید باشد اینچنین که هستم .

وقتی در اتوبوس می نشینم ، مسئولیتی ندارم . باید ببرندم و ناگزیرم به رفتن و این شاید برایم شیرین باشد . . . شاید . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:37 توسط شان |

الافش می کنم در گذار زمان و این چه شیرینی ای دارد که مشغولم می کند ، نمی دانم  ؟ ؟ ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 4:7 توسط شان |

چه چیز امیدوارم می کند زمانی که به ورای اندیشه هایم می اندیشم ؟

جایی که گمانم را نمی برد به جایی که شاید چیزی باشد . . .

و شاید که چیزی باشد . . . نمی دانم !!!  ؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 4:4 توسط شان |

ملیحه و مادرم را که مرا تا پای اتوبوس همراهی می کنند را به تو می سپارم خدایا . همچنین پدر عزیزم را که مثل همه مردهای دیگر کودکی بیش نیست .

دیگر این شهر برایم ملال آور نیست که پارسال . . .  شهرم را هم باید حسی درونش بیابم تا زندگی کنم در آن . دیگر نباید معرکه را خالی کنی . همیشه با همه چیز روبرو باش ولی با هیچ موقعیتی نساز بلکه موقعیت ها را بساز چون تو توانایی آنچنان که دیگران . . .

عبور از این شهر برایم یادآور خاطراتی شیرین می تواند باشد ، اگر بخواهم...

خدایا شکرت که دیگر انرژی ام را نمی گیرد گذار از آن . شاید شاملو را باید ستود ؟ و شاید رفیقش را و شاید هم خود توانایم را . به هر حال دنیا ! از تو انرژی می گیرم .

به مجید که زنگ می زنم تا از او تشکر کنم شاید بهانه ای بیش نباشد . اهمیتی هم ندارد که بهانه است یا حقیقت ؟ به هر حال یک واقعیت است که می اتفاقد در ساعت ۹ شب .

ارزشش به این است که دیگر توانایی خروج مرا از مسیرم ندارد . خوشحالم .

در اتوبوس  می نشینم تا مرا به مقصدی دیگر ببرد . هر روز در ۴ چرخی هستم تا مرا به جایی ببرد . خدایا مقصد نهایی ام کجاست ؟ به کجا باید بروم ؟ مسیرم درست است ؟ فکر می کنم جواد بتواند کمکم کند . باید بروم پیش او .

فتیله ای که به گناباد می رسد را با هم خیلی کشیده ایم . در زمانهای زیاد و دفعات مکرر. دیگر نگریستن به آن هم دچار نوستالوژی ام نمی کند ! رهایم در زندگی . رها و این طعم شیرین را نمی دانم که مدیون که باشم ؟  باز هم شاملو یا رفیقش و یا رفیق رفیقش ، چواد و یا باز هم خود توانایم ؟

به هر حال وضعیتم را دوست دارم . در مورد حقیقتم هم هیچ نمی توانم بگویم . چراکه سرانگشتی هنوز از آن نمی دانم . روزی را آرزو دارم که با حقیقت وجودم روبرو باشم و آنگاه آن را هم دوست داشته باشم . به هر حال خواب نیمروزی بعد از نهار را می طلبد جسم خاکی ام که دلش به همین تفریح سالم خوش است . بدرود . . . . 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:7 توسط شان |

در ترمینال منتظر حرکت اتوبوسم تا مرا به مقصدی ببرد که شاید در آنجا آرام گیرم . . .

البته مدتی است که آرامم اما نمی دانم چه شده ام که از پریشب آرامشم را نمی یابم !؟

حس نوشتنم هم دیگر رنگی ندارد . قلم را به اجبار می گیرم تا شاید برایم به زور بنویسد که جز اجبار در حال حاضر چیزی برایش ندارم که باید بنویسد که شاید دلم را آرامش دهد .

دیگر نه شبیه آواره هایم و نه بدبختها .

دنیایی از شور و شوق زیر پوستم موج می زند و نمی دانم به چه ؟ ولی هر چه هست به آن امیدوارم . این شوق آینده و ندانستن آن از جنس قبلی اش نیست دیگر. نمی دانم از سر ناچاری است یا واقعن اینگونه است که آینده خوشحالم می سازد .

شاید فرقش با قبل این باشد که الان از حال حاضرم هم خرسندم . بسیار خرسندم .

رهایی در مقیاس بسیار بزرگش در زندگی ام را دوست دارم . آنچنان رها که خدا می داند و بس. . .

نمی دانم چرا ماتحتم یخ زده ؟ با اینکه ساپورت گرمی زیر شلوار لی ام پوشیده ام . شاید باید یک دانه گرمترش را می پوشیدم  و شاید هم ترمینال باید صندلی هایش را عوض کند . شاید هم باید یک بخاری بزرگ بگذارد تا من سردم نشود . نمی دانم شاید هم تقصیر دولت باشد و شاید هم دست آمریکا در کار باشد فقط می دانم که این وسط یکی تقصیرکار است !!!

پیرزنی که نمی تواند پاهایش را حتی تکان دهد ، مرا به اندیشه وا می دارد که تا کی توانا خواهم بود ؟او که عمری زحمت کشیده و قطعن با کار بدنی زیاد زندگی کرده ، عاقبتش این شده !؟ من به چه روزی گرفتار خواهم شد در آینده آیا ؟؟؟

خدایا مرا نه پیر کن و نه بمیران .زندگی را در وسعت بیکرانه می خواهم و با جسم و روحی سالم . توقعم خیلی زیاد باید باشد که همچین چیزی از خدا می خواهم  . نمی دانم . فقط می دانم که نه مرگ می خواهم و نه پیری . . .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 8:52 توسط شان

زنی که در اتوبوس گوشم را مفت گیرآورده ، حس خوبی به من نمی دهد چرا که رشته افکارم را پاره کرده .به چه چیزی فکر می کند . در کله گنده اش چه می گذرد که اینقدر بلند بلند به جای حرف ، فریاد می زند ؟ ؟ 

به واقع تنها دغدغه اش این است که نوشته های درون اتوبوس اشتباهند و یا اینکه اختلاف دمای درون اتوبوس با بیرون  فقط 2 درجه نیست ؟

نمی دانم که خوش به حالش است یا نه ؟ ؟ ؟ !!!

اما به هر حال خوش به حالش . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 12:7 توسط شان

دوشنبه ساعت 3 به اتاقش می روم که با مراسم نهارخورانش مواجه می شوم. نمی دانم چگونه از خودش استفاده می کند ؟ کاش چشمانم لیزری بود و مغزش را می دیدم که به چه می اندیشد ؟ خیلی مشتاق دانستن این موضوع نیستم ، فقط حیفم به انرژی بالقوه اش می آید ! انرژی ای که پشت درآمدی بالا پنهان شده و اجازه ظهور ندارد . . .

اگر مغزت مال من بود ، دیگر . . . پیش من حرفی برای گفتن نداشت . . .

مانده ام ؟ آدمها هر کدام به طریقی زندگی می کنند . فکر می کنم که . . . زندگی مشترک خوبی نداشته باشد . شاید هم به جفنگ افتاده ام ؟ ! فقط می دانم وقتی انتظار می کشم هیچ چیز نمی تواند مرا نگه دارد . بعید نیست به جفنگ هم بیفتم. 

خدایا از تو صبری می خواهم و تحملی و تأملی که شاید دیگر خیاط مقدم هم راضی شود ، شاید . . .

زندگی امسالم درگیر شماهاست اساتید آزاد مشهد . آیا سال دیگر هم در زندگی من رنگی خواهید داشت ؟ ؟

کاش به جای سنگهای مرمر کف دانشگاه همه آینه بود تا هر لحظه خودم را می دیدم و می دیدم و می دیدم . . .

بوی استانبولی که زنش پخته مستم می کند . آشپزی اش باید خوب باشد . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:52 توسط شان

 

مورچه هایی که در حمام خانه ام به دنبال شور زندگی هستند را ، می میرانم  و حس خوبی ندارم . کاش لااقل از نسلی دیگر بودند ، کوچکتر و زیباتر . . .

کاش تردد ما آدمها هم مثل مورچه ها هدفمند می بود . این همه آدم ، هر کدام سوار بر یک چهارچرخ به کجا می روند اینهمه هراسان ؟؟؟ از چه می گریزند ؟ اسیرشان می بینم در دام زندگی ای که در تشکیلش هیچ اختیاری نداشتند . شوقی کاذب سر بر می آرود و حصار گونه رشد می کند  و تا به خود می آییم خود را محصور و محکوم می بینیم ، مگر اینکه خدا لطفی کند و ابوالفضل هم یاری . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:46 توسط شان

در ورای زندگی آهنی مردم ، حسی را باید پیدا کنم

  حسی که زنده است و از آن بوی زندگی می آید

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 9:26 توسط شان

سبکبالی را در تنهایی روزهای زرد پاییز حس می کنم

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 7:31 توسط شان

آنها که احساس درونم را زنده نگه می دارند ،

نمی دانم که

                   عاجزانه دوستشان دارم ؟؟؟ 

                                                            یا شاکرانه ؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:31 توسط شان

رؤیای پوشالی ام را بر هم می زند ، در ساعت 5 بعد از ظهر

او که آمدنش برایم شکری باقی می گذارد و سجده ای .

او که لایه های زیرین ذهنم را خواند و تکاند و پروراند ،

عرفان را زیر پوستم قلقلک داد و در کوانتومی دوباره به قونیه ام فرا خواند

5 های بعداز ظهر او را دوست خواهم داشت 

نوشتم هیچ

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:30 توسط شان

ساعتها خوابیده اند ،

انگار هنوز پارسال است

وقتی به اینجا می آیم هیچ حسی به سراغم نمی آید

                                              مثل تکه یخی در انتظار تصعیدم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:26 توسط شان

او که قلبش را به من می سپارد تا تکیه گاهی برای خستگیهایش باشم ،

هیچ نمی داند که از من چیزی باقی نمانده . . .

چه والدانه دوستش دارم !

و آزارم می دهد زمانی که تاملی می بردم به دنیایی ورای آنچه او می اندیشد

دنیای برتر هیچ ،

   که خالقش می توانم باشم در زمستانی که در رؤیای دیروزم نبود . . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:22 توسط شان

جرقه ها مرا با خود می برند

 و این واقعه آزارم می دهد

                             شاید آتش بگیرم

                                                      و شاید

                                                         در تصعیدی در یک بعداز ظهر زمستان

                                                                                                       گم شوم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 8:1 توسط شان

یخ می شوم و دیگر هیچ حسی ندارم که می روم و مرا به جایی دیگر می برند . شاید  بترساندم که باز امنیت دارم و هیچ .

کتاب را پاره خواهم کرد در زمانش که دیگر تابم نباشد . درگیرش نمی کنم خود را که بی تردید بیهوده است . بیهوده بوده ام و بیهوده خواهم بود و شایدا که نباشدم بیهودگی و هیچ .

 در گیر و دار پله ها درد می کند و طاقتم آفرین دارد . آهنم یا یخ یا خمیر بازی کودکان شاد  . زخمش را خواهم شست اگر باز هم آفرینی باشد .اندیشه ام را کنده اند و مغزم تهی شده . کاسه اش جاروبرقی می خواهد و هیچ.

موازی هایم خسته اند. می بردانم به جایی که گریزی نباشد مرا و ناگزیرم به حس برتر دنیای هیچ.

کسی را نخواهم که بخواندم و یا براندم که خود بی اختیار رفته باشم و دیگر هیچ .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 21:53 توسط شان

بی آنکه با بی او باشم ، می روم

 

من گرفتار کدامین گریز بی اختیارم

 

ذوزنقه می شود ذهنم و باز دوباره ، تعلیق

 

انتهای آسمان را هم گشتم

 

                             خدا غیبش زده

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:12 توسط شان |

و باز دوباره سر در لاکم فرو می رود

تا

شروعی دوباره در روزی دوباره تکرار شود

 

و باز دوباره بالا می روم و بالاتر هم

دیگر

حرکت می کنم و دلم را پرتابش می کنم تا با من نباشد

                                                             نمی خواهمش

می بردم به آنجا که می هراسم

 

توقف نشانه مرگ است

                          توقفی شیرین

                                           و گویا نبود

 

شتابی ملموس مرا در بر می گیرد

 

آیا خواهد برد مرا ؟؟؟

 

کوچک می شود همه چیز

 

و اکنون بی هیچ هراسی نشسته ام

 

گویا نقصی در کار نیست

 

شانس لعنتی هم یاری نمی کند

 

پردازشش خواهم کرد

 

در بی صدایی فریاد می کشم

 

صدایم را خواهد شنید آیا ؟

 

قلبم را تهی می کنم از او

                             تا شاید آرام گیرد

                                                  شاید

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط شان |

دیگر 12 هم التیامم نمی دهد

 

سبز هم با من کاری نمی کند

 

در بی صدایی خفته ام

 

بغض هم در گلویم نمی نشیند

 

بی پروا زنده مانده ام

 

خدا را چه می شود ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:14 توسط شان |

پیچ قاصدکها مرا به خاکهای سرخ پیوند می دهد

 

و شبکه ای از حشرات در حال شکل گیری

 

زبان در کام گرفته تا خود را تا انتهای دو خط موازی بکشانم

 

موازی یعنی گنگ ، نامفهوم

 

موازی اش بودم آیا؟

 

در بی صدایی اش بغض می کنم

 

هر سه باهم چشمک می زنند

 

                                    کجا بوده ای ،    باش !

 

تنم را بر این خطوط خواهد توانست تحمل ؟

 

شاید آن شب عروسی اش باشد

                                   

                                               شاید

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 4:39 توسط شان |

 گریز از فضا ما را به مهنه برد . آنجا که مردمش شاد و رقصان طرب می کردند . آنجا که هیچ کس را با من کاری نبود . آنجا که شده بودم : او . در بین تن ها بودم و تنهای تنها .

روزها با من چه می گویند ؟ لحظه ها را با من چه کار است ؟ پیر هم می شوم در این بین آیا ؟ دوستهای قرمزم را نشانش دادم ، برای او هم خوشایند بود . راه بی قراریم را با قرار در کنارش گذراندم . صبری در من بود و عجله ای خاموش . وقتی برود چه کنم ؟ باز هم خواهم بود . باید باشم .

با انگشتی که قلبم را می تراشد چه کنم ؟ حرفهایی که از هیچ کجا نمی آیند چه ؟ و احساسی که دیریست مرده ؟ راه را پیدا خواهم کرد ؟ خدایا واقعا ناگهان شدم ؟

کلماتی که پرتابش می کنم زجرم می دهد . کسی جز من هم هست ؟ توانم یاری نمی کند .در بی قیدی زمان سرگردانم . خطوط موازی هم آرامم نمی کند . اگر روزی نچرخد من چه کنم ؟ بی قرار رفتنم . به کجا ؟ نمی دانم .التیامم می دهد بودن و حتی نبودنش .

ابوسعید هم برایم کاری نکرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 4:30 توسط شان |