|
|
|
|
|
بی آنکه با بی او باشم ، می روم
من گرفتار کدامین گریز بی اختیارم
ذوزنقه می شود ذهنم و باز دوباره ، تعلیق
انتهای آسمان را هم گشتم
خدا غیبش زده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:12 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
و باز دوباره سر در لاکم فرو می رود تا شروعی دوباره در روزی دوباره تکرار شود
و باز دوباره بالا می روم و بالاتر هم دیگر حرکت می کنم و دلم را پرتابش می کنم تا با من نباشد نمی خواهمش می بردم به آنجا که می هراسم
توقف نشانه مرگ است توقفی شیرین و گویا نبود
شتابی ملموس مرا در بر می گیرد
آیا خواهد برد مرا ؟؟؟
کوچک می شود همه چیز
و اکنون بی هیچ هراسی نشسته ام
گویا نقصی در کار نیست
شانس لعنتی هم یاری نمی کند
پردازشش خواهم کرد
در بی صدایی فریاد می کشم
صدایم را خواهد شنید آیا ؟
قلبم را تهی می کنم از او تا شاید آرام گیرد شاید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر 12 هم التیامم نمی دهد
سبز هم با من کاری نمی کند
در بی صدایی خفته ام
بغض هم در گلویم نمی نشیند
بی پروا زنده مانده ام
خدا را چه می شود ؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:14 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
پیچ قاصدکها مرا به خاکهای سرخ پیوند می دهد
و شبکه ای از حشرات در حال شکل گیری
زبان در کام گرفته تا خود را تا انتهای دو خط موازی بکشانم
موازی یعنی گنگ ، نامفهوم
موازی اش بودم آیا؟
در بی صدایی اش بغض می کنم
هر سه باهم چشمک می زنند
کجا بوده ای ، باش !
تنم را بر این خطوط خواهد توانست تحمل ؟
شاید آن شب عروسی اش باشد
شاید
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 4:39 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
گریز از فضا ما را به مهنه برد . آنجا که مردمش شاد و رقصان طرب می کردند . آنجا که هیچ کس را با من کاری نبود . آنجا که شده بودم : او . در بین تن ها بودم و تنهای تنها . روزها با من چه می گویند ؟ لحظه ها را با من چه کار است ؟ پیر هم می شوم در این بین آیا ؟ دوستهای قرمزم را نشانش دادم ، برای او هم خوشایند بود . راه بی قراریم را با قرار در کنارش گذراندم . صبری در من بود و عجله ای خاموش . وقتی برود چه کنم ؟ باز هم خواهم بود . باید باشم . با انگشتی که قلبم را می تراشد چه کنم ؟ حرفهایی که از هیچ کجا نمی آیند چه ؟ و احساسی که دیریست مرده ؟ راه را پیدا خواهم کرد ؟ خدایا واقعا ناگهان شدم ؟ کلماتی که پرتابش می کنم زجرم می دهد . کسی جز من هم هست ؟ توانم یاری نمی کند .در بی قیدی زمان سرگردانم . خطوط موازی هم آرامم نمی کند . اگر روزی نچرخد من چه کنم ؟ بی قرار رفتنم . به کجا ؟ نمی دانم .التیامم می دهد بودن و حتی نبودنش . ابوسعید هم برایم کاری نکرد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 4:30 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره آمدم که باز بتوانم بروم
اگر نیایم کی می توانم دوباره بروم . . . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:54 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دلم میگیره تازه می فهمم یه چیزی سر جاش نیست . ایراد داره . می دونم چیه شایدم نمی دونم . فقط می دونم همه چی جور نیست . یه وقتایی دلم می خواست که دوستم داشته باشند مثل این گداها . . . اما حالا دیگه بزرگ شدم دوست دارم هیچکی دوسم نداشته باشه . دوست دارم بزرگتر از اینم بشم می دونم که میشم . شما می گین چقدر طول می کشه بزرگ شم ؟؟؟
یه وقتایی دلمو ولش می کنم برا خودش بره بعدش هی دنبالش می گردم هی دنبالش می گردم مگه پیداش میشه !!! دیگه بهم قول داده که نگیره . دلمو می گم . من رو قولش حساب می کنم . دل بدی نبوده تا حالا البته اگه به قولش عمل کنه . . . لطفن هیچکی منو دوست نداشته باشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:25 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشق اون دو تا خط ممتدم که منو می بره به هپروت . . .
نوشتم : هیچ
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:52 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز اونقدر امید به زندگیش بالا هست که کفش کتونی نو پاش کنه و سوئی شرت تایلندی تنش . به فکر رفتن به کانادا باشه و یاد گرفتن زبان فرانسه . دلش که میگیره فقط آلزایمر می خواد .
نوشتم : هیچ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:35 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي خيلي مي گذره دلش مي گيره . با خودش گفته بود تا نشه نمي نويسم . خوب اينم يه شكلشه . پس حالا شده كه نوشته . مباركه . دلش كه مي گيره آلزايمر مي خواد . به دردش مي خوره . گفتم داشته باشه بهتره ولي مردم و چيكارش كنم . اصلن بي خيال اين مزخرفات . دل اتوكلاينبرگم به چه چيزاي مزخرفي خوشه ها . ديوونه حوصلم سررفت . نمي دونه چكار كنه . تعلق نمي خواد . شايدم مي خواد . نمي دونم . فقط دلش تنگ شده بود . از همه بيشتر براي پيمانه . بهش سر زد ولي ديگه نبود . ناراحته ولي نبايد باشه . همينه ديگه . حالا اينو نوشت تا يه كم دستش بياد اوضاع و احوال تا چي ميشه . مثل هميشه نوشتم : هيچ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 4:48 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
برای شادی روح او که دوست داشت شان باشد دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:33 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دلم گرفته خیلی زیاد . چکارکنم ؟؟؟
نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:12 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حالش . نقاشی عکس گرفته شده رو داده به اون . دلم بعضی وقتا خیلی میگیره . آخه می تونسته انجام بده حالا رمق نداره شایدم . . . نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:20 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
چه کنم دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:19 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
شبا همش خوابای پریشون می بینم تا صبح هم خوابم نمی بره یعنی تیکه تیکه از خواب می پرم . صبح هم که بیدار میشم همیشه با ترس و هراسه . تا یه چند دقیقه ای مبهوت خوابامم . شاید علتش اینه که تو تنهایی می خوابم و هنوز خوابم نبرده از خواب می پرم . شایدم . . . نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:56 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
رنگ دمپایی هاش بود . همیشه ازش میترسیدم . اون زمان کلاس اول بودم و اون پنجم بود . مامور انتظامات مدرسه بود و به محض اینکه زنگ تفریح می خورد همه رو از تو سالن بیرون میکرد و یکسره به بچه ها دستور و اینجور چیزا می داد . منم که از همون بچگی از قانون و مقررات بیزار بودم همیشه باهاش درگیر بودم . یه روز بابا گفت تو متولد نیمه دوم سالی نمی تونی دیگه بری مدرسه 6 ماه کم داری . . . خیلی مدرسه رو دوست داشتم . معلم رو هم خیلی ، تنها چیزی که باعث شد نرفتن به مدرسه توی اون سال برام قابل تحمل بشه همون دمپاییهای نارنجی پررنگ بود . نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:20 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
در میکده هم خدای بینی
با مرد خدای اگر نشینی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:21 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
شبا همش به میخونه میرم من |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 3:37 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزه که ملیحه اومده و از تنهایی دراومدم امروز رفتیم یه جای خیلی خوب که حتی فکرشو هم نمی کنین ؟ خوش گذشت . راستی دیشبم خوب بود با ریحانه کلی بازی کردیم . من شده بودم مامان اونم بابا بچمونم لاک پشت ریحانه بود . بازی خوبی بود.به محض اینکه احساس می کرد توجهم به لاک پشت بیشتر شده زود از بازی بیرونش می کرد می گفت حالا فقط من و تو بازی کنیم . نمی خواست بره . دوست نداشت ولی بردنش . دلم براش تنگ شده . بازی خوبی بود .البته پیشنهاد ریحانه بود. عجب دنیاییه دنیای بچه ها .پاک و ساده . نوشتم هیچ
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 4:20 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام یه آدم بی عاطفه باشه که نه محبت سرش بشه و نه مهربونی . وابستگی به هیچی و هیچکس هم نداشته باشه . رها از هر چی تو دنیاست . آزاد باشه و فارغ از همه برای خودش فکر کنه و همیشه فقط به خودش و اینکه چه کار کنه فکر کنه . می خوام نه به من و نه به هیچکس دیگه ای وابسته نباشه ... بچمو می گم ، اگه یه روزی داشتم . . . نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 7:52 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
خستگی زیادم تبدیل به یه بیماری 9 روزه شد اکس کیوز می نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 6:27 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی فقط خسته ام نوشتم هیچ
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:9 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
ارگانزا هدیه ای بود که روز تولدم بهم داد همیشه یادم می مونه . فراموش کردنش محاله . مخصوصآ جشن کوچولو و قشنگی که برام گرفت . فقط اگه اون شامپاینی که قولشو بهم داده بود رو هم اضافه می کرد خیلی بهتر می شد .منتظر اون روزی هستم که به این قولت هم وفا کنی . نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:52 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل امروز بود صبح زود ساعت 6 : سرم که اومد بیرون تا چشام چیزی دید شروع کردم : ونگ ، ونک ، ونگ . به چیزی فکر نمی کردم ، یا شایدم فکر می کردم . الان چیزی یادم نمیاد . به هر حال فکر می کنم ناراحت بودم که دنیامو به هم زدن . جای خوبی داشتم . دنج و راحت .همه چیزم به راه بود و هیچکی رو هم نمی دیدم . _ سالمه ؟ _ آره . _ الهی شکر . . . . آره امروز تولدمه . دنیا که جای خوبی نیست ولی خوب شد اومدم دنیا . چون با تو آشنا شدم و الانم خیلی خوشحالم از این بابت . میگن آدم روز تولدش می تونه یه آرزو کنه . منم روز تولدم از خدا می خوام قدرتو بدونم . . . .نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:22 توسط شان
|
|
||
|
|
|
|
|
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند نوشتم هیچ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:11 توسط شان
|
|
||